
با احترام، نامه ای از من به چشم هات از شاعری که محو تماشای چشم توستبانوی بی قرار پر از شاعرانگینام خدا کرانۀ زیبای چشم توست پاییز شد دوباره دلم بی قرار توست دیریست رفته ای غزلی نو بیاوری بگذار مهر با تو شبی را سحر کند بانوی روزهای طلایی آذری باید پناه برد به آشوب چشم هات از دیدگان هرزۀ این شهر پر ز دود آری دوباره جاری ام از شور دیدنت از حرف حرف نام تو باید غزل سرود پس با اعوذ بک غزل آغاز می کنمتا واژه پیش چشم شما جان فدا کندباید سرود از افق سرخ گونه هاتتا بغض شعر در همه عالم صدا کند با غمزه آمدی و تب شعر جان گرفتبانوی گیل، استقامت کوهی میان دشتتک واج های...
ادامه مطلب