تو پس کوچهی شرجی شعر و غم
هنوز رد پاهاتو حس میکنم
تو دستای سردم، تو بغض شبام
تب داغ دستاتو حس میکنم
خودِ حس شعری، تر و تازهای
مث شبنمی، روی گلبرگ شعر
لبات سرخیِ باغهای انار
نگاهت پر از ذوق و احساس و مهر
سپیدِ سپیدی، مثل قلب ابر
مث بیست کارنامهها، ذوقساز
دقیقاً همون صفحه که خوندمش
تو اون لحظه که درس میپرسه باز ...
عزیزی مث دست مادربزرگ
بوی عیدیای پر از خاطره
مگه میشه یادت تو این روزها
به این سادگی از سرم بپره؟
تو مثل تب شعر، داغی هنوز
رو این خاک بارون نخورده، ببار
بذار بغض دستای من بشکفه
بذار سر بیاد این غم انتظار
باید گرمی دستتو حس کنم
منِ بی تو سرد و پر از دلهرهام
باید توی آغوش تو گم بشم
بدون تو از زندگی دلخورم
اگر صبح فردا هوا ابر بود
دلت از غم آسمون پر نشه
مث شعر بارون تو سبزی هنوز
بذار تا زمین از نگات خیس شه
امین کردبچه چنگی
جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴
۰۲:۰۲
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان