انگار این قصه سرانجامی نداره
پایان این رفتن فقط آوارگی بود
با کی بگم شرح جنونی رو که اسمش
ناباورانه، تلخ... اما زندگی بود
تو رفتی و انگار من تنهاترینم
روی زمینی که برامون جا نداره
برگرد تا خون توی این رگ ها نمرده
این مرد امیدی به فرداها نداره
تصویر تلخ رفتنت باز روبرومه
گفتی که دنیامون بهم پیوند خورده
برگشتنت هر بار ویرونه ترم کرد
این بار اما مرد این افسانه، مرده
خورشید شعرایی که از چشمات می گفت
بعد از تو خیلی وقته که رو به غروبه
حال دلش بد جور ابری شد ولیکن
احوال شعراش با حضورت؛ خوب خوبه
دستاشو می گیری دلم آشوب می شه
دستاتو می گیره فقط می خوام بمیرم
با من چه کردی هنوزم که هنوزه
هرگز نشد آرامشم رو پس بگیرم
باشه، پذیرفتم، ته این قصه تلخه
افسانه چشمات پایانی نداره
اما بذار تا شعر تو این خونه زنده است
چشمای غمگینم واسه چشمات بباره
چشمات هنوز خونه تو رگ های ترانه ام
موهات شده زندان و من بازم تو بندم
با زخم هایی که زدی انگار نه انگار...
از لطف چشماته هنوز دارم می خندم
بانو، خداحافظ ولی یادت بمونه
پایان این قصه نباید سرد می شد
اما پذیرفتم که بعد از رفتن تو
این کودک دیوونه باید مرد می شد
امین کردبچه چنگی
پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱٣٩۶
۱۶:۵۰
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان