
به سان زخم تیغی کز نبردی سخت جا مانده
گلوی زخمی شعر من امشب بی صدا مانده
تن رنجور سربازی، میان درد می سوزد
کلاه خاکی فرمانده روی خاکریزی سرد وا مانده
چنان جنگیست بی پایان میان شعر و چشمانت
که هر دم می فتد بر خاک، شهیدی پیش چشمانت
و بی شک خون بهای جان سربازان نخواهد بود
به جز خونابه ی اشکی، که می ریزد ز چشمانت
هجوم بی امان لشکر چشم تو و پیکارشان با شعر
شهیدی تازه، زخمی نو، تن بیمارشان با شعر
شهیدان را به روی این زمین خشک وا بگذار
طلوع آفتاب صبح فردا، رمز استمرارشان با شعر
01:40
جمعه 21 آذر 1393
برچسب: شهید شعر,شهيد شعر,شهید شعر نو,شعر شهيد بلخي,شعر شهید گمنام,شعر شهید و شهادت,شعر شهید گمنام سلام,شعردرباره شهید,شهدا شعر,شعر شهيد سوريا,
نویسنده: طاها رستمیان