اصلاً قبوله، مال همدیگه نبودیمراه من از چشمای تو خیلی جدا بوداما بگو کی مثل من قلبت رو میخواستکی مثل من، درگیر چشمای شما بود؟کی مثل شعرای من از موهات میگه؟آواره ی شهر پریشون نگاتهتکرارشم تلخه، ولی یادت بمونهخون تموم شعرهای نصفه، پاتهرد نوک سبابه ی بیرحم دستتروی تن ماشه، هنوزم بیقرارهشلیک کن، بانوی ابر و ماه و پروازاینجا یه جون، روی یه لب، چشم انتظارهشلیک کن، اینجا جنون از حد گذشتهبیواژگی رو دوش شعرام، درد دارهباید صدای خشم بیرحم گلولهاین شهرو از خواب زمستونی درآرهتا هر زمانی که جنون شعر زن
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
کنار مقبرهام با گلاب آمدهای قبول، ولی چرا با نقاب آمدهای؟فشنگ آخرِ سرباز آخرین دسته... برای پیروزی یک انقلاب آمدهایقسم به فاصلهها، این نقاب را بردار بگو به پرسش دل با جواب آمدهاینگاه ملتهبم سالها به در خون شدبه پاس خاموشی این التهاب آمدهای؟
«تو انهدام مرا وقت رفتنت دیدی» تو از پشیمانی یک انتخاب آمدهایکجاست عشق دروغین شعلهافکن تو؟حقیقتی که میان سراب آمدهای...نگاه بغض تو آتش به جان سنگ انداخت بگو به رسم مقبره، با آب آمدهای امین کردبچه چنگیشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۲۰۲:۰۵
B
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
داری تو عکسای قشنگت باز میخندیتو پشت هر لبخند، حتی کهنه، زیباییانقدر حس عاشقی توی نگاهت هستفک میکنم حتی همین لحظه، همین جاییلبخندهای روی لبت صد باغ گیلاسهچشمات، موجای پر از احساس دریاهاستچال روی گونهات خودِ منظومهی شمسیموهات، مثل شب عمیق و ساده و زیباستتو، جذبهی ماه شبی، تو بغض دریاچهآبیترین تصویر دنیا از نگاه ماهمثل ترانه شاد و خندون، پاک و بینقصیمثل غزل، با مستی و موجِ جنون، همراهشبهای شورانگیز موهای دلانگیزتمثل شبای پر ستاره، اوج یک رویا
دستات، مثل دست گل تو دست صبحی نومثل حصار قلع
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
دستای بادو لای گیسوهات حس کردماین شهر بعد از رفتنت میخونه کم دارهباد از حسودی توی موهای تو میپیچهخورشید، بعد از رفتنت انگار غم دارهوقتی صدای نالههای باد میپیچهتو شرقیِ رویایی موهای بیهمتاتهفت آسمون هم از نگاهت مست، میرقصهرو ضرب موسیقیِ پُر آوازهی چشماتتو هیبت چشمات زمین و آسمون غرقانموج جنونی، مثل مستی بعد یک سیگارآرامشی، تو قلب چشمایی که بیدارهجا مونده و زخمی و خسته، زیر یک آوارتو کهکشون شعر و عشق و مستی و شوریمن هم تو آغوش تو چون منظومهای سرمست«باید من و تو آسمونِ امن هم باشیم»حرفا
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
طرح نگاه و طرح لبخندتتو عکس آخر گرم و جذابه انگار خورشید خداوندیرو صورت احساس میتابه تو بخشی از احساس بارونیروی خستگیهای تنِ گلها مثل نگاه صبح، آبی ومثل خودِ رنگینکمون زیبا لبخند تو، امضای خوشبختیبا دست احساس خداونده پای تموم روزهایی که
لبهات تو آئینه میخنده تو خالق دریا و خورشیدیبا رنگهای بینظیر و شاد رو بوم هستی نقش میندازیبا دستهای مثل سرو آزاد باید دوباره نقش خورشیدورو آسمون شهر بندازی یادت نره، تو آسمون صبحتو مثل خوشبختی خوشآوازی امین کرد بچه چنگیشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴۲۳:۵۲
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
یه روزایی دلتگیره، هوا بدجور دلگیرهمث ماهی که تو ساحل، روی شنها، نمیمیره یه وقتا ساعتای غم به وقت بغض حساسه مث جا موندن اسمی، توی ساحل، روی ماسه مث شمعی که حسرتها به احساست گره خوردن فروزانی، ولی انگار تموم شعلهها مُردن مث داغِ جوون، تازه رو زخمِ سینهی مادر مث گلدون یاسی که تو بیآبی میشه پرپر خیابون نیمهشب انگار با بغضت همنفس میشه نمِ اشکت توی مترو، واسهات فریادرس میشه همون روزایی که قلبت، پیش چشمت میشه پرپر
دلت میخواد تنها شی، توی بستر، پیش مادر غم از بیرون مث طوفان، روی روح تو
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
تو اون باغ بارون زده تو سکوتتو اون اتفاق نیفتادهایکه واسه درخشیدن آفتابرو گلبرگ گلهات، آمادهای تنت مثل روزای سبز بهارپر از اتفاقای سبز و سپیدنگات موج مغرور و خوشرنگی کهنمیشه تو دریای چشمت ندید بهشت پر از غنچهی پیرهنتتبِ شرجیِ کوچههای شمالتنت ظهر مرداد، توی کویرلبات باغی از غنچهی پرتغال تو روزای دودیِ تهرانِ سردمث صبح کاشون، تو اردیبهشتتو آغوش تو، واژهها میشکفنمیشه از چشات شعرِ بارون نوشت توی روزای تاریک بعد از چشاتخیالت مثل آسمون روشنهدو تا دست مغرور و پر ادعاتهنوزم تو دست خیال من
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
تو پس کوچهی شرجی شعر و غمهنوز رد پاهاتو حس میکنم تو دستای سردم، تو بغض شبام تب داغ دستاتو حس میکنم خودِ حس شعری، تر و تازهای مث شبنمی، روی گلبرگ شعر لبات سرخیِ باغهای انار نگاهت پر از ذوق و احساس و مهر سپیدِ سپیدی، مثل قلب ابر مث بیست کارنامهها، ذوقسازدقیقاً همون صفحه که خوندمش تو اون لحظه که درس میپرسه باز ... عزیزی مث دست مادربزرگ بوی عیدیای پر از خاطره مگه میشه یادت تو این روزها به این سادگی از سرم بپره؟
تو مثل تب شعر، داغی هنوز رو این خاک بارون نخورده، ببار بذار بغض دستای من بشکف
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان

مث اون لحظه که نگاه خداروی موجای سرد اقیانوسگره خورد و شب از تب مهتابشد پر از نور و خالی از کابوسمث دست نسیمِ گندمزارمثل باد بهار، دلچسبیمثل چای غلیظ بعد از ظهرتلخی، اما عجیب میچسبیموج رگبار تند گیسوهاتیه جهانو کشیده تا...
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
عقاب قلۀ جانم، به حبس تن برگردبه دست های خالی این روح بی وطن برگردقدم به دیدۀ اردیبهشت جان بگذاربرای رویش این باغ بی چمن، برگردصدای رجعت یوسف به صبح کنعان باششفای دیده ی پیری، به پیرهن برگرداسیر لحظۀ تکرار بغض نام توأم پر از سکوت شعر محالم، تو با سخن برگردستاره باش، میان غزل بیا و بتابصدای شعر، به آغوش انجمن برگردخلیل باش و به هنگام ذبح اسماعیلچو برق خنجر بُرّانِ بت شکن برگرد «توئی که لحظۀ رفتن شکستنم دیدیبرای دیدن ویرانه های من برگرد»امین کردبچه چنگی۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۱ ۰۷:۴۰|+| نوشته شده توسط
امین کردبچه چنگی در یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۱
|
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
داشتم تو خیال سرسبزتاز نگاهت ستاره میچیدماون قَدَر مست شعر بودم کهجز چشات هیچی نمیدیدمقصهامون روزگار خوبی داشتتا تو آغوش دل رها بودیمن پر از شعرهای سرخ و سفیدتو عروس ترانهها بودیزندگی سبز بود تا بودیمثل اردیبهشت اومدنتپر عطر خوش همآغوشیروی بال ترانه پر زدنتتا صدات تو ترانههام میگشتجای پای چشات محکم بودموج موهات تا غزل میگفتشب تاریک شعر، روشن بودتنم از تشنگی که پر می شدخواستنت رو لبام سر میرفتوقت بوسیدن خیال لباتکار از دست شعر، در میرفتزیر آوار تلخ تشنگیامدو تا دریاچۀ تو چشات داشتمخندههات تا تو شعر میگشتنمن براشون نشونه میذاشتمخوابم آشفته و پریشون شدبی هوا، تو هوات جا موندمروحم از روی تخت سر میرفتهمۀ شعرهامو سوزوندمتو پریشونیای خواستن توهمۀ زندگیمو دادم رفتبا خیال خوش همآغوشیترو تب شونههات خوابم رفتباز عطر تن تو میپیچیدتوی رویای برفی شب دشتدستهای نجیب و مغرورتتو پریشونی موهام میگشتدود سوزوندن خیال چشاتریههامو پر از هوای تو کردخسخس سینۀ پریشونمتوی هر واژه داد زد: برگردخلوتم تا به بودنت خو کردکسی از پشت بغض واژه رسیدباد پائیزی دو تا دستاشتو رو از شاخههای دل میچیدروبرو برزخ پریشونیمپشتسر شعرهای تبدارمتو پر از اشتیاق رفتن و من...غرق دریای شعر بیمارمتو سراسر جنون آرامشمن لب مرز مستی چشماتگرههات که یکی یکی وا شدگم شدم لابهلای موج موهاترفتی شعرهام ویرون شدرفتی و زندگی ادامه نداشتکاش دستی سکوت دیوارِبین آغوشمونو بر میداشتامین کردبچه چنگی15 اردیبهشت 140102:30|+| نوشته شده توسط
امین کردبچه چنگی در پنجشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۱
|
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
سر می رود جان از تن پیراهنی که...دستان سردت، در غروب رفتنی که...دورم سر می گشت خانه، آه انگارنزدیک می شد اضطراب مُردنی که...تا هر قدم، نزدیکِ در می رفت پایتروح غزل پر در می آورد از تنی که...یخ می زدم، بیسرپناه، از بهت دوری در زیر آوار سقوط بهمنی که...بغضی میان واژههایم راه می رفتمن هم قدم، با گریه های الکنی که...تا گیسویت در باد می آویخت، جان هممی سوخت در بُغض لَهیب خرمنی که...تا واژه، جان را روی لب، انکار می کرددر دشت می پیچید بانگ شیونی که...:مردی میان واژه ها پاشید از همدر انتظار بی سرانجام زنی که...امین کردبچه چنگییکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸۰۴:۱۳|+| نوشته شده توسط
امین کردبچه چنگی در یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۸
|
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان